شعری از : صوفی عشقری
عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
جان دادنم بخاک درت رایگانه بود
یکدم وصال یار ندیدم بعمر خویش
با آنکه آرزوی دلم جاودانه بود
رفتم که قصد خویش بگیرم ز دام زلف
افسوس روی دلبر من در میانه بود
آن روزها چه شد که غم یار داشتم
یادش بخیرباد چه زیبا زمانه بود
پرسیدم از کسی که دلم را ندیده ای؟
گفتا بگریه از پی شوری روانه بود
این پیچ و تاب کاکل عنبر فشان تو
یعنی برای مرغ دلم آشیانه بود
یاد آن زمان که من دل صد پاره داشتم
بر زلف تابدار کسی همچو شانه بود
بر هر بتی اطاق جداگانه داشتم
مثل اناربین دلم خانه خانه بود
در خواب ناز رفته ای نازنین چرا ؟!
این عرض حال عشقری پیشت فسانه بود
لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox
با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.



